ياد مهرباني ...
به انگيزه سي و سومين سالگرد شهادتش
اين روزها بيش از پيش نامت بر زبانها جاريست...
هميشه اسفند برايم رنگ و بوي خاص دارد...
اسفند ....اسفند
ماه پر دلهره و اضطراب ،ماه خون دل خوردن هاي مادر،همسر...
اسفند سال 1362
روزهاي نخست آن همره بود با كوچ ابديات چه رفتني...
تا سالها مادر يك گوشش به صداري زنگ درب منزل بود و گوش ديگرش به تلفن
همان تلفن سبز رنگي كه خودت خريدي و در روزهاي آخر بودنت آن را وصل كردي
انگار مي دانستي رفتني هستي...
چه با عجله مرتب به مخابرات مي رفتي تا خط را وصل كنند...
آن را در سالن پذيرايي قرار دادي با پايه سه گوش چوبي
همين چند روز پيش حاج محمد توكل- از بستگان شهيد كه به هنر خراطي مشغول است- مي گفت : غلامعلي پايه تلفن را از من خريد...
همه كارهايت به موقع بودند...حتي خط تلفن منزل
چند بار با آن تماس گرفتي و با مادر و همسر جوانت صحبت كردي ....
نمي دانم در سه ماه زندگي مشترك چقدر مهرباني به او هديه دادي كه هنوز هم يادت دلش را كباب مي كند..
مادر كه جاي خود دارد...
هر روز صبح كتاب ادعيه اش را بر ميدارد و دعاي عهد مي خواند...عجيب است جلد كتابش هم سبز است مانند گوشي تلفني كه برايش خريده بودي...
با اين كه مفاتيح زيادي دارد اما فقط به همان كتاب جلد سبز عادت دارد...
ابتدا تصوير تو كه اول آن چاپ شده را مي بويد و مي بوسد و سپس عهدنامه ميخواند...
روز آخر كه تماس گرفتي،پنجشنبه بود، مادر داشت براي زيارت مزار برادرش آماده مي شد، به او گفتي دو هفته ديگر مي آيي.....
اما دو هفته تبديل شد به يك عمر...
در اين عمر هفت ساله قد مادر خميده شدو پدر آرام آرام براي خودش اشك مي ريخت...همسرت هم نمي دانست به "محمدت" چه بگويد هر چند او خيلي زود بزرگ شد ...
روزي كه نشاني از تو براي مادر و همسر آوردند بازهم رنگ سبز ساعت مچي ات بود كه از دور خودنمايي
مي كرد...
آن روز باران بود...آسمان هم قدر مهرباني هايت را مي د انست و براي همين گريه مي كرد...
اسفند سال 1362
شهر رخت سياه پوشيد،خيبر با چيدن گل هاي معطر شهرم ..داغ مادران زيادي را تازه كرد...
داغي از جنس شكسته شدن و ايستادن.........سوختن و ساختن
امروز هم تو و همه خيبرشكنان شهرم هستيد...مي دانم، مي دانم كه هستيد...
چند روز پيش در خواب دوستي آمدي ....حوالي منزل بودي...
خودت گفتي من هميشه به انديمشك مي آيم....
من هم به مادر گفتم...گفت: مي دانم...مادر چيزهاي ديگري هم مي داند كه به من نمي گويد...
كاش ديدارت نصيبم شود..كاش مي دانستم چه روزي در شهر هستي ...
كاش.....
منتظر ديدارت ميمانم....
تا وعده ديدار ...خدا حافظ
برادرت عباس